X
تبلیغات
بازی تراوین
و نفخت و من روحی  چاپ
تاریخ : جمعه 23 بهمن‌ماه سال 1388

*عاطفه کریمی

و نفخت من روحی

دمیده شد روح در گِل سرشتم، شناسنامه ی بندگی ام مهر شد.  به نام خاکساری و بندگی چله نشین خاک گشتم. آمدم تا رشحه های دعای خود میان امواج پرتلاطم زمین بکارم و زساقه های ایمان به عرش آبی برسم. آمدم تا هبوط آدم و حوا را به نظاره بنشینم؛ به طواف کعبه ی جانان بروم، در نیمه شب  پرهیاهوی سکوت، جان را در منا بسمل کنم؛ آمده ام کنار حنانه سردی و بی مهری انسان ها را عاجزانه فریاد بزنم وانگاه حدیث مهر را دوباره بنگارم. آمده ام بیابان سقوط را با شاهچراغ اندیشه به اقیانوس عروج پیوند دهم. نیمه شب، میان خیال من، دریاچه ای است آبی، پر زمزمه ی عشق درختان همگی محراب ملکوتم، آب آرامش نیلوفر ذهنم، تبسم هر سنگریزه گامی به سوی میخانه می جانم، بزم بزم عاشق است. حاصلش عشق، شرابش نور، ساقی آسمان است. پای حجرالاسود دریاچه ام، پر احساس، پی قدقامت یاس، دو رکعت نماز شعر می بندم.

عشق والفت می شوند زمزمه ی دم دمه های سحرم، خانه ام خالی زغرور خاکی بودن جانم حرریرپوش و غبار روب شده، ناب ناب، میان کوچه پس کوچه های محبت، نرسیده به خیابان رکوع، گرد میدان سجود در نهانخانه اسرار روحانی نفسی تازه می کند. بنفش دوباره جان می گیرد. عارفانه صلامی زند.

بار الهی به زمین، عرش خاکیان، فرش عرشیان معراج آفتاب نشینان، محفل مستان خانه ات هبوط کردم تا دوباره زنو از پی اعمالم بگویی « فتبارک الله احسن الخالقین» تا خاک جانم که مسجود فرشتگان گردید لیاقت عروج به پیشگاه ملکوتی تو را یابد.

پروردگارا! می خواهم ابرهای نا امیدی را کنار زده دوباره نور امید را روشنای جان خویش قرار دهم می خواهم ابراهیم وار طواف کنم و اسماعیل وجودم را قربانی راه رسیدن به تو. می خواهم هاجر وار صفا و مروه را پی جرعه ای آب حیات بدوم علی وار لبیک بگویم و فاطمه وار در پیشگاه متعالت بگریم.

به زمین آمده ام تا فراغ هبوط را به وصال عروج شادی بخشم. آمده ام میان خانگاه زمینیان، میان سکوتشان فریاد بزنم بنده ام و به بندگی ام مفتخر که پروردگار من کسی است که فرود را به من هدیده داد تا عروج را مزمزه کنم.

خطوطی چند سیاه کردم و این همه سرآغاز داستان زندگی ام بود.

بندگی و عروج  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 15 مهر‌ماه سال 1388

هوالمحبوب  

 

بندگی و عروج

* فائزه‌بلندیان  

دوم‌ریاضی - شاهدرضویه  

 

     هنگامی که پا به دنیای خاکی ات گذاشتم طنین الله اکبر وجودم را سرشار از حضورت کرد. درگوشم اذان و اقامه سرودند و مهر بندگی به پیشانی ام خورد. مهری که در بین افلاکیان آبرویم داد. من وجودم هر روز سبزتر و سبزتر می شد و از ساقه های امید بلاتر و بالاتر می رفت. آن لحظه فواره های ذهنم به نهایت می اندیشید و افق نگاهم فقط تو بودی. می خواستم در طلبت آسمان و زمین را جستجو کنم تا با سوز و گذاز پروانه ای وجودم را در طواف اتشت قربانی کنم. بال هایم را بسوزانم تا بندگی ام را اثبات کنم و همان جا در کنار تو جان بسپارم. فقط وصال می خواستم بی آنکه فکر کنم تب جدایی تشنگی و عظمت و شیرینی وصال را چندین برابر می کند.  تار و پود وجودم در پی ات کلافه وار به م پیچیده بود. به هر دری می زدم تا تو را بیابم و در کوچه پس کوچه های زندگی پا می نهادم فقط به امید دیدارت. روز و شب می نالیدم و در اشک غوطه ور خوابم می برد. کم کم داشتم ناامید می شدم که مردی از جنس بلور با حرفهایی آیینه ای راه را به من نشان داد از او یاد گرفتم که عروج یعنی نمازو نماز یعنی عروج.